چقد خوبه که خدا شبو آفرید...
شب...
چه شبایی که از شب متنفر بودم.بیزار بودم..میترسیدم...شب اروم نبود..شب قشنگ نبود...شب زمان مناسبی برای خوابیدن و استراحت کردن نبود...
و چه شبایشباییشب قشنگ بود... پرخاطره بود...پر از احساس خوب و شادی بود...شبایی که دلم نمیخاست بخابم...که نیازی به استراحت نداشتم...
و چه شبایی که شب اروم بود..امن بود....ارامش داشت.ِِشب زمان مناسبی برای استراحت و خوابیدن بود....شب لطیف بود و عزیز...
و چه شبایی که صبح شدن ولی طولانی و پر درد ..پرِ ترس... پر گریه...
چه شبایی که فکر نمیکردم صبح بشه...
و چه شبایی که دلم نمیخاست صبح بشه...که زود صبح میشد...
چه شبایی که صبح شد...خوب یا بدِِ..شبای انتظار...شبای ترس....شبای دلهره....شبای اضطراب...شبای شادی....شبای شور...شبای ارامش...
عمر من گذشت و گذشت و گذشت...
همه شبای خوب صبح شدن...همه شبای بد صبح شدن.....
و هیچکدوم همیشگی نبودن...موندگار نبودن....
امشب هم. یکی از شبای ارامشه...شبای استراحت...
خدایا شکر...
برچسب:
نویسنده: مبین امینی