تحمل کردن
-
تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 16:40
از هنرهای آدمیزاد هنر. تحمل کردنِهنری که من استادشم....هنرِ تحملِ سختی ها....هنر ِتحملِ دردها.. + نوشته شده در جمعه چهارم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 21:21 توسط خانوم حلزون | Adblock test (Why?)
آمده ام
-
تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 16:40
بعضی وقتا یجوووری یجوووری نگاهت نسبت به بعضی آدما عوض میشه...یجوری تمام بدی هاشونو تمام و کمال رو میکنن...یجوری با خنجر حمله میکنن به قلب باورات...که انگار دیگه هیچ جوری نمیشه درستش کرد...انگار که ظرف روغن بریزه رو فرش.....انگار که لیوان شیشه ای هزار تیکه بشه.... یه واقعیت تلخِ تلخ و برنده... انقدر ...
زیرِ پوست
-
تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 16:40
به حریم خصوصی آدمها وارد نشیم.... به هیچ دلیلی....
ج ن گ
-
تاریخ: 1401/12/10 ساعت: 13:00
نفرین به ج ن گ....چقدر غم انگیزه....هر روز تعداد زیادی ادم بی دلیل بی گناه....ک ش ت ه میشن....زندگی هاشون نابود میشه....بخاطر ِ ج ن گِ لعنتی....آدمایی که هیچ گناهی ندارن....کی میگه آدما به زمین حکومت میکنن؟!!!پول داره به آدما و اهل زمین حکومت میکنه....پول و حس کثیفِ قدرت...حالِ زمین بده....حالِ دنیا...
-
تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 14:55
کی فکرشو میکرد ؟!!!!!!کِی فکرشو میکردم؟ به ذهنم خطور نمی کرد...تصورشم غیر ممکن بود....به هرچیزی فکر میکردم به جز اینک. الان این زندگی من باشهِ....این من باشم و .........این زندگی من...5 سال قبل....10 سال قبل.....چرخید و چرخید و چرخید و.....من الان اینجام...این گوشه از زندگی....من از ازروهای دور و در...
چالش
-
تاریخ: 1401/4/20 ساعت: 2:18
امروز یه چالش 40 روزه رو شروع کردم...امروز اولین روزش بود که تونستم به خوبی انجام بدم....خدایا شکرت... + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 22:27 توسط خانوم حلزون | Adblock test (Why?)
بازگشت
-
تاریخ: 1401/4/20 ساعت: 2:18
از لحاظ روحی نیاز دارم برگردم به اول مهر 1396....به همون عصر جمعه دلگیری که اولین بار این وبلاگو ساختم...که مهمان خانه رفته بود...که هوا کمی خنک بود... پنجره اتاقم باز بود...که دلتنگ دلتنگ بودم....که نوشتم ونوشتم و نوشتم و پاک کردم... + نوشته شده در جمعه سوم تیر ۱۴۰۱ ساعت 21:12 توسط خانوم حلزون | ...
خواب
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:10
خوابم نمی بره.سرم پر از فکره...بیدارم تا الان.... این فکرای لعنتی چرا نمیرن؟! صبح شد...لعنتی....
عید
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:10
یجوری آدما دارن همه کارا رو با عجله انجام میدن...تند تند..بدو بدو...انگار دنیل قراره به اخر برسه... فقط قراره سال جدید شروع بشه... الکی اینهمه دلهره دلشوره نگرانی.... تموم شد ...این همه سال گذشت و دیدیم که بعد عیدم هیچی نیست...ولی نمیدونم چرا... واقعا اگه الان اخر دنیا بود چی؟! چه حسی داشتیم؟ دلشوره...
شب
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:10
چقد خوبه که خدا شبو آفرید... شب... چه شبایی که از شب متنفر بودم.بیزار بودم..میترسیدم...شب اروم نبود..شب قشنگ نبود...شب زمان مناسبی برای خوابیدن و استراحت کردن نبود... و چه شبایشباییشب قشنگ بود... پرخاطره بود...پر از احساس خوب و شادی بود...شبایی که د
رویایشیرین
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:10
گاهی وقتا فقط وفقط یه تصور,یه رویا,یه فکرِ ساده انقدر قشنگه انقدرخوبه که انگار یه عمر زندگیش کردی... انقدر قشنگه که به همه واقعیت دنیات می ارزه...
هوای خاطره
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:10
چقدر هوا خوبه... هوای خاطره ست...خیلی ...حس خوبی دارم...
برف و ....
-
تاریخ: 1396/10/19 ساعت: 6:51
از قشنگیهای زندگی اینه که با صدای بارون از خواب بیدار بشی... خداهم دلش گرفته... عصر نوشت: از صب تا الان داره برف میاد گاهی زیاد و گاهی کم. خوشحالم بالاخره یه اتفاقی افتاد بالاخره من یچیزی خواستم و شد.خوشحالم ولی امیدوارم هیچ خونه ای نباشه که بخاطر برف امروز اینجا آدماش از سرما بلرزن یا سقف خونشون چک...
باور. تو و.....
-
تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 21:13
یچیزایی شنیدم الان که باورم نمیشه.یعنی نمیتونم باور کنم یچیزایی اتفاق افتاده که من روحم ازش باخبر نبوده.خیلی عجیبه که من متوجه نشدم پس من کجا بودم؟ ذهنم درگیر هیچ و پوچ ها و هدر دادن لحظه های طلایی عمرم بوده حتما. البته من خیلی ساده بودم و همیشه ظاهر هر چیزی رو میدیم. ولی اصلا نمیتونم بفهمم. خیلی حس...
شب.خودم و شاید یه چیزای دیگه..
-
تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 19:16
چقدر شب خوبه.چه سکوت قشنگی.چه حس خوبی.ستاره های پرنور , ماه.و حس خوب بودن خدا.مثلا من قراربود بخوابم ولی تا از کتار پنجره چشمم به اسمون افتاد دلم پرکشید. شب پراز خاطرات قشنگه. مثلا تولدم که تو تاریک روشن شب بود.حس خوب شبهایی که مادرم بیدارمون میکرد که سحری بخوریم . حس خوب بودن بابای گلم.که همه امنیت...
دل تنگم... و
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 22:28
دیروز خبری نشد. از هیچ چیز. اون قضیه ای که باید زنگ میزدم پیگیری میکردم کلا آب پاکی ریخت رو دستم و فرمودن تلفنی نمیشه پیگیر بود باید تشریف بیاری حضورا.خیلی دلم تنگه.اصلا دلم به هیچ کاری نمیره.نمیدونم این چه تقدیری بود که خدا برام رقم زده بود.اصلا نمیتونم بپذیرم که همه این مدت بیهوده گذشت. همه این ان...
سومین روز و شاید .....
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 22:28
امروز سومین روزه که کاملا بی خبرم.بی حوصلم.و یه دردی که نمیدونم چی میخواد از زندگی من.خوب نمیشه لعنتی.باید حتما نوبت دکتر بگیرمم. دچار مرض نت هم شدم. مرض چک کردن دیدن و دنبال یه ردی یه نشونه ای چیزی گشتن.گاهی ازین بازی های دنیا خیلی حرصم میگیره. اول هفته اولی ساعت بیدار شدنم خیلی خوب شروع شد با یه خ...
خدا و چنتا چیز دیگه
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 22:28
یکم میترسم و نگرانم ولی همه امیدم به خداست.مطمینم که بهم کمک میکنه.خدایا من این نگرانی پیش اومده رو با تمام وجودم بتو به دستای قدرتمند تو میسپارم. + نوشته شده در جمعه هشتم دی ۱۳۹۶ساعت 17:40 توسط خانوم حلزون |
ترس.ارزوها.و....
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 22:28
میترسم از همه اون چیزایی که زندگی هنوز رو نکرده.شاید در پس هر سختی و اتفاق بظاهر ترسناکی چیزهای خوبی باشه.شاید هزاران خوب هزاران راه هزاران خوشبختی در انتظار باشه ولی ته دلم میترسم.از همه چیز.از هرصدایی هر صدایی.ولی نباید یادم بره که خدا هست.من معتقدم هرکسی نون ایمانشو میخوره.هر آدمی به اندازه ای که...
تعبيرخواب
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 22:28
جدیدا چقدر خوابهام تعبیر میشن.وچقدر بد اگه همه اون خواب ها تعبیر بشن... پارسال شب سال نو میلادی کلی ارزو و برنامه داشتم و فکر میکردم که امسال به همه اونا رسیدم ولی امسال همه چیز خیلی بدتر از تصوراتم پیش رفت و من خالی خالی... بهش پیام دادم ولی پشیمون شدم.اصلا هیچ حسی ندارم.دوباره ازهمون حرفای تکراری ...